مري هادسن برايم دست تكان داد، در جوابش دست تكان دادم، حتي اگر ميخواستم نميتوانستم جلو خودم را بگيرم. مهارتش در توپ زدن به كنار، چه خوب ميتوانست از دكه سوم براي يك نفر دست تكان دهد
سلينجر، داستان مرد خندان از مجموعه دلتنگي هاي نقاش خيابان ۴۸
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:41  توسط نیما
|
نگا کن!
مُردهها به مُرده
نميرن،
حتا به
شمع ِ جونسپرده نميرن،
شکل ِ فانوسيين
که اگه خاموشه
واسه نَفنيس
هَنو
يه عالم نف توشه
شاملو
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 16:14  توسط نیما
|
چند وقتي ميشه كه سرحال نيستم، صبح ها دليلي براي بيدار شدن ندارم و تمام روز مشتاقانه به لحظه اي فكر مي كنم كه شب برسه و پلك روي پلك بذارم. نگرانم، راستش رو بخواي دارم ديگه خسته مي شم، فكر مي كنم اين پريشوني ديگه داره بيش از حد طولاني مي شه، بذار بهت بگم، الآن بيست و شش سالي ميشه، آره، بايد زودتر يه فكري بكنم، دلم براي يه كم زندگي لك زده
+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 18:17  توسط نیما
|
پاییز که می شود هوا بوی مهر می گیرد. بوی جنون. بوی رسوایی. بوی تو را ای عشق!
+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 23:1  توسط نیما
|
هنوز هم خيالبافي! خيال پشت خيال، مزخرف ميبندي به ناف دلت. آخر بعد از اين همه سال كه پاهايت بند زمين بوده اگر ذرهاي عقل توي آن كلهات بود ميفهميدي كه اين دنيا مفت و مجاني به هيچ بني بشري باجِ شادي نميدهد. خوش خيال! براي يك جرعه دلخوشي بايد هزار بار توي برهوتِ اندوه سر به زمين بكوبي.
+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 1:0  توسط نیما
|
بر من قلم قضا چو بی من رانند پس نیک و بدش ز من چرا می دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو فردا به چه حجتم به داور خوانند
خیام
+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 22:3  توسط نیما
|
دریچه ای ز بهشتش به روی بگشایی که بامداد پگاهش تو روی بنمایی
جهان شبست و تو خورشید عالم آرایی صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی
هر آن که با تو وصالش دمی میسر شد میسرش نشود بعد از آن شکیبایی
درون پیرهن از غایت لطافت جسم چو آب صافی در آبگینه پیدایی
سعدی
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 17:29  توسط نیما
|
بغضي بودم نگريسته
شعري كه در قافيه ميلنگيد
واژهاي ناخوانده
جملهاي ناتمام
من
با نخستين نگاه تو سروده شدم
و هنوز
در نگاه نخستينات غرقهام
+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 22:38  توسط نیما
|
... همان عطري بود كه آن زن مصرف كرده بود. اما فيالحال اهميتي نداشت.
گفت «عطر هم؟»
پاسخ داد «آري عزيزم، عطر هم. ميداني دفعه ديگر ميخواهم چهكار كنم؟ ميخواهم يك لباس بلند زنانهاي گير بياورم و به جاي اين شلوار لعنتي بپوشم. جوراب ابريشمي و كفش پاشنه بلند خواهم پوشيد! در اين اتاق ميخواهم زن باشم و نه رفيق حزبي»
۱۹۸۴ اثر جورج اورول
+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 0:15  توسط نیما
|
روایتی هندی از عشق و عاشقی و رودکی که شش هزار تومان برایتان خرج برمی دارد. در مجموع اگر موسیقی و رقص را از آن حذف کنیم چیزی باقی نمی ماند. در واقع نمایش نامه آن قدر ضعیف بود که حتی اجازه فکر کردن به بازی بازیگرها را هم از آدم می گیرد. نمایش نامه دارای هیچ نقطه اوج تاثیر گذاری نبود. در چند دقیقه اول نمایش نامه با یک صحنه هندی دهه نودی رو به رو می شوید که بلافاصله عکس اسکناس های نازنینتان را پیش چشمانتان می آورد. صحنه ای که بکتاش ( که غلامی است در بلخ ) به دایه رابعه ( معشوقه بکتاش ) می گوید کاش تو مادر من بودی. و دایه می گوید هستم به دست بندت نگاه کن. آن وقت می خواهی زمین را گاز بگیری.
خلاصه هر چی بود گذشت. تجربه شد تا دیگر بدون تحقیق پول تئاتر ندهم
+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 1:12  توسط نیما
|